( چند نمای پی در پی از امواج آبی ِ رود که متناوب ، به صحرایی خشک و بوته های از عطش تکیده دیزالو می شود . سپس حرکت پن دوربین در کویر . چشم دوربین ، کویر را زیر و رو می کند ولی افکت صدای آب همچنان به گوش می رسد . در میان کویر ، دوربین توقف می کند ؛ بر روی طبقی چوبین که روی آن یک شمشیر و یک طاقه شال سبز و جامی تهی از آب ، واژگون ، قرار دارد.)
راوی (بدون آنکه دیده شود) می خواند:
وقتی که بادبان شرحه شرحه می شود
از دوردست ساحل
شور ترانه ای
لحظه ها را شیرین نمی کند
جوابی از شما نمی خواهم
- و حتی قطره آبی -
ای قطره های زخم خورده
ای آذین بندان گلبنی که در شقیقه باغ
- به دقیقه ای شِگِفت -
در کرانه های بهاری شِکُفت
و ترانه ای از نور و رایحه سر داد
جوابی از شما نمی خواهم
اگر چه خود پرسشی بی جوابم ؟
فرو غلتیده در گرداب سر در گم اندوه ...
آه ... کاش پیش از سفر
گلوی شما را بوسیده بودم !
راوی : از چهار عنصر بگو از خاک و باد و آتش و آب !
سروش : تن خاکی را وداع گفته و چون باد از میان آتش و خون می گذرد تا چشم آب را به جمال خود روشن کند !
راوی : به سمت مرکب خویش در حرکت است . گویا عزم سفر دارد ؟
سروش : اندام او را خوب به خاطر بسپارید ! چشمهای روشنش را و دستهای مردانه اش که امتداد تاریخی ِ ذوالفقار علی است ! کم می یابید در تاریخ دستهایی از این دست را !
راوی : به گونه ماه
نامت زبانزد آسمانها بود
و پیمان برادریَت با جبل نور
چون آیه های جهاد ، محکم !
سروش : تو آن راز رشیدی
که روزی فرات بر لبت آورد
و ساعتی بعد
در باران متواتر پولاد
بریده بریده
افشا شدی
و باد تو را
با مشام خیمه گاه
در میان نهاد
راوی : و انتظار
در بهت کودکانه حرم
طولانی شد !
سروش : تو آن راز رشیدی
که روزی فرات بر لبت آورد
و کنار درک تو
کوه از کمر شکست !
راوی : آب با او دست بیعت داد !
سروش : مشک آبی به عزم حرم بر گرفت ولی خود قطره ای ننوشید .
به دریا پا نهاد و خشک لب بیرون شد از دریا
مروت بین ، جوانمردی نگر ، غیرت تماشا کن !
(طبل عزا)
راوی : هر دم که ز کارزار بر می گردی
شوریده و بی قرار بر می گردی
این بار کدام لاله ات پرپر شد
کاین گونه شکسته وار بر می گردی ؟
سروش : نوحه سر کن آسمان ، این داغ ، داغ دیگری است !
راوی : حسین ، تنها با گروه ظالمان مقابله می کرد و از دیگر سوی بالای سر برادری بی همتا خون می گریست .
سروش : هیهای ستمگران به گردون می رفت
از چشم زمین و آسمان خون می رفت
بر خاک فتاده بود سردار فرات
ماه از شب خیمه گاه بیرون می رفت !
از کتاب : طلسم سنگ ( مجموعه نثرهای عاشورایی) - زنده یاد دکتر سید حسن حسینی - انتشارات سوره مهر - چاپ دوم - ١٣٨۵ - صفحات ۵٣ تا ۵۶ .




